تبليغاتX
سرزمین باران
نگاه تنها مسير ميان من و اوست یکشنبه هجدهم بهمن 1388 23:43

تو بگو چگونه باور کنم.از هر که پرسيدم،گفت فراموشش کن.اما چگونه؟هيچکس نگفت.يکي گفت.ديگر به آن فکر نکن.اما چگونه به او فکر نکنم،درحالي که هر لحظه يادش درخاطر من است.ديگري گفت.ديگر به او نگاهي نکن.اما چگونه نگاهش نکنم  درحالي که نگاه تنها مسير ميان من و اوست.ديگري گفت:نگاهش را ناديده بگير.اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم،درحالي که نگاهش در هر آينه پيداست.تمام راه حلها را امتحان کردم،اما نشد.هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روزحالي که نگاهش در هر آينه پيداست.تمام راه حلهارا امتحان کردم،اما نشد.هر روز خاطره اش تازه تراست از ديروز و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است،همان نگاه اول روز چگونه مي توانم فراموشش کنم در حالي که در تک تکِ ستاره هاي آسمان برقطره قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام.واز صداي چکاوک و از صداي بلبل،و از سکوت قاصدک،تنها صداي سلام او را مي شناسم.درهر آينه اي،و بر هر ديواري،قابي ازنگاهش نصب کرده ام.حال از خود تو مي پرسم:چگونه می توانم ان را فراموش کنم.حتی اسم ان را روی دستم حک کردم .چه طور میشه من این کار را بکنم.

 

خوب مي داني كه در چشمت گرفتارم هنوز

روز و شب خوابم ربودي باز بيدارم هنوز

گرتو تكرار مني جوياي تكرارم هنوز

 نيست بر آيينه دل هيچ زنگارم هنوز

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

سایه شب جمعه شانزدهم بهمن 1388 15:26
   بشنوسرود ریزش باران را

که امشب به یاد تو می اورم

گویی صدای سم سواران را

امشب صفای گریه من                                                         

سیلاب ابرهای بهاران است امشب                                         

این گریه نیست .این ریزش باران است امشب

چشمی که مثله سیلاب است که می بارد ولی هیچ وقت خشک نمی شود چه روز چه شب چه توی تنهایی در اتاق خلوت گریستن بی فایده است .عشقه که رفته دیگه بر نمی گردد.این همان سیلابی است که می بارد.ولی برای ما برگشتی ندارد چه باسواران باشدچه بی سواران.ایا کسی من را می فهمد یا نه.ایا سایه شب من را صدا خواهد زد یا نه یا بایددر سایه شب در خلوت خود باشم تا ظلمت شب کسی مرا یاری دهد.اما نه این همه یک رویایی بیش نیست که در خیال من است.خیالی که هیچ وقت به واقعیت بر نمی گردد. 
نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

فقط خیال تو در من دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 23:31

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.به خدا دوستت دارم.

آخه چرا

قسم به نغمه ی باران بمان بهانه ی من

                                                                 بدون تو تپش آفتاب کم رنگ است   

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه

                                                                 دلم همیشه برای تو  تنگ  است

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

چه کسی تو را من جدا کرد شنبه دهم بهمن 1388 17:22

قشنگی زندگی به این است که نمی دانی چه در انتظارت است.نمی دانی چند ماه بعد در همین روز چه شرایطی خواهی داشت.زندگی یعنی همین یعنی از یک لحظه بعدت هیچ خبری نداری واگر قرار بود بدانی زندگی نباید بکنی.تو منتظر نبودی تا خودش به تو جواب بده  حتی ما ها می گذارد باز هم تو همانی  هستی که چند ماه پیش بودی .نمی دانم چگونه می شودلحظه های که تو ان بودی فرا موش کنی.می روم اشپز خانه قدری اب در لیوان می ریزم ومی خورم لحظه ایی تیک تاک ساعت   ازارم می دهد.از یاد می برم خود را با خواندن کتاب مشغول می کنم ولی لحظه ایی ذهنم را از تیک تاک ساعت منحرف می کنم دوباره به ساعت چشم می دوزم وبا خود چندین وچند بارزمزمه می کنم که این لحظه های شیرینی که داشتم زود تمام شد . اما چیزی از درونم مرا به تمسخر می گیردواین سوال را برام تکرار می کنم.تو چه فکر می کنی وچی تو سرت می پروانی در حالی که من همش تو این فکر خودم غرق شدم نمی دانم به چه کسی به چه چیزی فکر کنم.فقط یه چیزی  که تو فکرم سر می زد همانی بود که خیلی دوستش داشتم.شاید هم جدایی جزیی از سر نوشت من باشد.که همیشه تنها باشم.می دونم خودم که یکی ان بالا است نزاره می کنه همه ما را .

   آواز مهربانی تو با من .در کوچه با غهای محبت.مثله شکوفه های سپید سیب

افسوس

                                     آیا چه کسی تو را از مهربان شدن با من

                                                          مایوس کرد.             

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

تولد دوشنبه پنجم بهمن 1388 17:57
 

                                                 سلام

               یک روز دیگر تولد منه.من به خودم پیشاپیش تولد خودم را تبریک میگم .

 

بازم شادي و بوسه،گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدم مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودم به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور
تو قلب تو پر عشقه رو لبات پر خندس
  

تولدم مبارک

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

یک عالمه دلتنگی پنجشنبه یکم بهمن 1388 23:39

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود به خاطر مي آورم .شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم٬یک شب پر از درد و دلتنگی .شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم٬بغضم را شکستند و چشمانم را وادار به اشک ریختن کردی.هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد.هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود .یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی سهم چشمهای بی گناهم بود.ای کاش ان شب به نمی گفتی که دوستت دارم .ای کاش هیچ وقت جواب تلفنم را نمی دادی .عزیزم این خدا حافظی پایان دوستی ما نبود که این طوری از من جدا شدی..

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده دردلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

گذشت وحرف دلم نا تمام ماند .نفرین و ودعا در گلو شکست 

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

روزی که می گفتی با می مونی جمعه بیست و پنجم دی 1388 23:27

دستهای من خالیست کسی نیست دستم را بگیره خدایا پس سرای محبت کجاست.یاد ان روزها که می افتم  که برای اولین بار که باهش قرار گذشته بودم توی پارک از من زودتر رسیده بود چند بار به گوشیم زنگ زد می گفت کجایی چرا نمی ایی .گفتم الان می رسم .وقتی بهش رسیدم یک استرس داشتم اول ترسیدم که دست خودم را دراز کنم با من دست نده ولی من دستم را دراز کردم وباهش دست دادم من هم رزی را که گرفته بودم بهش دادم وان گرفت و گدذاشت توی کیفش وما شروع به راه رفتن کردیم شاید من خودم باورم نمی شد که دارم توی پارک باهش راه میرم .ان روز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود خیلی خوشحال بودم .وبعد دنبال یک جایی می گشیم که بشینیم. جایی درست حسابی پیدا نکردیم .مجبور شدیم روی زمین بشینیم .بعد دوستم یک ورق کاغذ دادبه من گفت روی این بشین تا شلوارت کثیف نشه.من داشتم از خوشحالی داشتم میمردم که با ان دوست شدم.خلاصه بماند.من شروع کردم به سوال کردن چندتا را جواب داد چندتا را نه ان هم سوال می کرد من هم جواب می دادم تا جایی که می توانستم.جواب دادم.اه خدایه من چرا اخه.وقتی که دوستم حرف می زد من مثله دیوانه ها به ان خیره شده بودم وهمش شکر می کرد بلاخره یه دوست خوب پیدا کردم .نمی دانم این دوساعتی که با ان بودم کی گذشت. حالاهر هفته که میشه من برای خودم مثله هفته های قبل تنهایی میرم سر قرا با یک شاخه گل همان جایی که بود میرم که بهش گل دادم وقدم می زدنم .اهنگ گوش می کنم .بعد نگه که من ان را فراموش کردم نه عزیزم من هیچ وقت تو را فرا موش نمی کنم درسته برای من فرا موش کردنت خیلی سخته توی این شهرغریب که یک دوست داشتیم که ان هم از من جدا شد.می دونی الان چند وقته که باهم حرف نزدیم .می دنی  چند وقته بیرون نرفتیم.اه می کنم ان کسی که باعث شد که من تنها بمانم ..

روزی که می گفتی من با تو می مانم                                              
روزی که دانستی من بی تو میمیرم                       
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم           
بازنده من بودم این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو    
عاشق نبودی ولی من عاشقت بودم 

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

فکرش از سرم بیرون نمیره شنبه نوزدهم دی 1388 17:40

 از دیشب که کارم که تمام شد رفتم خونه  حال هیچ کاری را نداشتم وقط می خواستم استراحت کنم ولی نمی توانستم.این قدر سرم درد می کرد که داشت منفجر می شدم  همش فکر می کردم که خدایا چرا با هش دوست شدم که حالا نمی توانم ان را فراموش کنم .با خودم حرف می زدم تا اروم بشم دراز کشیدم گوشیم را بر داشتم مسج های قدیمی ان را دیدم حالا همین طورکه خراب بود دیگر خرابتر هم شد سرم را گذاشتم روی بالش تا خوابم ببره ولی نمی توانستم بخوابم  چشمام پر اشک شده بود.وقتی چشمام را بستم دیدم از گوشه چشمم یک  چیزی می ریخت.نمی توانستم خودم را ارام کنم بغض جلوی گلوم را گرفته بود .رفتم سراغ یخچال  چند تا قرص خواب برداشتم خوردم تا خوببم ببره .همین طور که داشتم عکس اش را نگاه می کردم خواببم برد .نمی دونم شب کی تمام شد .دیدم ساعت نه نیم صبح است سری دست صورتم راشستم سری لباسهایم را پوشیدم ورفتم سر کار صبح که هرچقدر خودم را کنترل کردم که ان را نبینم ولی نمی توانستم این دل صاحب مرده ام را ارام کنم که ان را نبینم ولی چه کنم نمی توانستم .رفتم داخل شروع به سلام کردن کردم با همه با ان هم سلام کردم ان هم مثله همیشه جواب داد .من نمی توانم دوری ان را طاقت بیارم .فقط از دور می توانم ان را ببینم کی می ره وکی میاد.به خدا خیلی سخته هم فرا موش کردنش و هم خاطرات گذشته را نمی دونم سرای اخر این طور ورق زندگی برای من بر گشت امید وارم که یک روز ی دوستم پیه اشتباه خودش برود .خدای من امروز از ان روز هاست که حالم هیچ خوب نیست ..دوستان خوبم باید من را ببخشید که همیشه نوشته های من بوی غم را می ده امید وارم که شما هیچ وقت مثله من نشوید.چکار کنم اگر این وب را نداشتم دردم را به کی می گفتم .خدایا دیگر فکرم کار نمی کنه فقط یک چیز اذت می خواهم انی که باعث شد دوستم از من جدا شود خودت جوابش را بده...

 

                          همه رفتن کسی با ما نموندش

کسی قدر دله مارو ندونست

میگفت عاشقمه...دیدی عاشق نبودش

دیدی عشقی نبود در تار و پودش

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

سحر تا شامگاه بر تنم می ماند جمعه هجدهم دی 1388 14:29

سوزسرمای صبحگاه گونه هایم را بی حس می کند.خون دررگ های دستم منجمد می شود.گام برمی دارم ولی نمی دانم چرا!گویی ساعت اتاقم هرصبح زنگ پوچی را سرمی دهد. بیدارم ولی سنگینی غلبه برخماری سحرتا شامگاه برتنم می ماند.چشم بازمی کنم ولی سرگیجه ای ناتمام درسرم می چرخد.گویی هزاران کلمه ی بی حروف دور سرم می رقصند با نوایی بی نوا.کوک ساعت به کوک وجودم بدل شده وباز دوباره.گویی هویت ها همه کوچیده اند.ولي به کجا؟نميدانم!درپس کوچه های شهردرمیان گرگ ومیش سحرگاه همه می روند و می دوند و سبقت می گیرند ومی جنگند ولی به دنبال چه؟به دنبال چرایی بی جواب؟مي خندم ولي چرايش را نمي دانم٬چرا که چشم هايي بيزارند برخنديدن من.مي گريم ولي نمي دانم چرا.چرا که مي خندم و مي گريانندم .چون عشقی که داشتم از دستم رفته حالا نمی دانم بخندم یا گریه کنم....

             دردلم چونان غمی دارم            

                                  تنها توداني اين غم دل بهر چيست اي خدا

          ای خدا این دل پر غم میسپارم من به تو     

                                  چون تو خود بهتر دانی راز دل 

              تو خود بهتر دانی داغ دل        

                                 از پی کی من روم جز تو بهتر که باشد ای ربِ دلم 

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

دوباره سکوت شنبه دوازدهم دی 1388 17:55

نمي دانم چه چيز و چگونه باعث شد تا تكه كاغذي كه نصفش روي ميز بود و بقيه اش همين جوري توي هوا معلق بود،یکدفه سور بخورد و بيافتد روي زمين. ولي حالا دليلش هر چه كه بود، مرا تا حد جنون ناراحت كرده بود.ولي وقتي چند لحظه بعد دوباره مثل قبل بي حركت  سر جایش نشست و صدايي ديگری از خودش در نياورد، دوباره بغضم گرفت.نمی دونستم چکار کنم.می خواهستم برم با هش حرف بزنم ولی یکی به من می گفت نرو حالا موقعه اش نیست .ولی حالا که دوباره سکوت مثل بختک روی سر من افتاده بود،ديگر نتوانستم جلوي اشكم هايم را بگيرم و يكباره زدم زيرگريه.صداي گريه ام توي فضاي اتاق خواب،كه ديوارهاي سفيدش از هميشه مرده تر و بی حرکت تر سرجایشان ایستاده بودند،اين ور آن ور مي دويد و انعكاس پيدا مي كرد.آن قدر صدای گریه ام بلند بود كه می توانستم نوای ان را از دور دست ترين نقطه اتاق بشنوم.صداي گريه مثل تير اميدي اتاقک ذهنم را روشن كرد، انگار ديگر تنهانبودم و با يك آدم نازك نارنجي كه حالا زده بود زير گريه هم اتاق شده بودم .هيچ كس واقعا معني تنهايي را نمي فهمد. به هركس كه مي رسي، به خيال خودش تنهايي را خیلی خوب مي فهمد، شروع مي كند به چرند بافي در مورد این كه چند بار تا حالاحس تنهایی به اش دست داده، و بعد بالاخره توانسته با حرف تلقين و صحبت با خودش،را از آن حالت در بياورد و از دست تنهایی خلاص شود.می دونم داری صدای من را می شنوی ومی بیبی که دارم دق می اورم وکاری از دستم بر نمی اید انجام بدم ولی صبر کردم تا سر نوشت تا کجا با من راه می یاد..کسی که تو را از من جدا کرد هیچ وقت روز خوش را نبینه..

 گريه مرهم زخم بغض درد تو نيست
    کدامين آغوش تنهايي تو را تواند که در برگيرد
    طاقت آه تو را کدامين کوه بر دوش مي کشد

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |