دلم  گرفته ای خدا را هی نشان ده  تا ارام  شوم .ای خدا .می د انم  من همان طوری یاد تو نمی کنم  .وقتی گرفتار می شو یم یاد تو می کنیم . خدایا هر چه دارم تو زند گی تو به من دادی .هر چه خواستم به من دادی .فقط قدرتم را ببر بالا  تا بتوانم روی پای خودم  وایستم .دیگر طاقت حرف خوردن  این ان را ندارم راهی به من نشان بده .یا صبر م  را بالا ببر .تا زند گیم  مثل روز های قبل بشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 16:0  توسط  حسن پور  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:7  توسط  حسن پور  | 

اونیکه واسه غصه هایش دلم رو محرم میدونست.باید میدونست دلم شادیهاش رو هم میخوادنه اینکه چون دیگه دل صبورم رو نمیخواد ردش کنه نه این رسم رفاقت نیست وقتی کسی رو مهمون گریه هات میکنی یاد بگیر مهمون خنده هاتم کن.افسوس که مردم این شهر معنی محبت را تا وقت نیاز میدونند و بس,وقتی که نیاز شان تمام شد دیگه تو را نمی شناسند ما چقدر تنهایی فقط یکی را داریم ان هم خداوند بزرگ 

وقعا قشگ بوددلتنگی وجود نداشت کاش خیانت هم وجود نداشت ولی همش تقدیر و قسمت وازمون خداست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:23  توسط  حسن پور  | 

ما همیشه صداهای بلند را میشنویم،پررنگ ها را میبینیم،سخت ها را میخواهیم.غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.حرفی نمی زنند.اما دلتنگی هارا باید چه کنیم کسی به این دلتنگها جواب مثبت می دهد یا نه.شاید ما هم مثله رنگ ها باید بی رنگ باشیم.تا ما را یه نیم نگاهی بکنند.اخ خدا ان بالا ما را می بینی صدا ها را می شنویی.من نیستم دارم درد دل می کنند خیلی ها هستند مثله من دارن حرف می زنند .صداهای ما را می شنوی کاشکی یزه پررنگ ..

 

به گمانم پرهیزگاری باران به قیمت مرگ غزلواره های ناگفته تمام شود.که همان هم شد و تا باران نبارید قلم در دستم می لرزید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ساعت 12:51  توسط  حسن پور  | 

وقتی که دل ادم بگیره میره یه جایی که کسی نباشه تا با صدای بلند داد بزنه که خدا چرا من.امروز خیلی دلم گرفته حال حوصله کار کردن ندارم.نمی دونم یک دفعه دلم برات تنگ شده.کاشی این اهنگ شهرام شکوهی را گوش نمی دادم .دوست دارم برم فقط گریه کنم.تااز پا بیوفتم .یاد خاطرات گذشته افتادم.که تو پارک رفتیم نشستیم حرف زدیم.چقدر زود گذشت .من تو حرفهای زیادی زدیم .ولی هیچ کدام را عمل نکردیم سرای اخر نامردی نکردی از من جدا شدی.اخ خدا چقدر بی حال هستم.دوباره توان ده تا بتوانم این خاطرات را فراموش کنم .می دونم سر شما دوستان را درد اوردم.همه اینها را می دونم بلاخر ه ادم یک روزی بی وفایی می بینه نمی خواهم وارد بعث این حرفها شوم.الان وفقط دوست دارم یه اهنگ غمگین بزارم فقط گریه کنم.تا دلم ارام بشم.می توانم بگم که تمام روز های خوش می روند فقط خاطرها می مانند برای ادم .مثله من امروز یک دفعه زدم به سیم اخر با یک اهنگ دیوانه شدم .

به روی برگ زندگی دو خط زرد کشیدم، چشم های عاشق تو رو که گریه کرد میکشم، تو رفتیو بدون تو کسی نگفت با خودش،یه کمکی کنم تا همه چیز فرا موش کند.ولی من ماندم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 14:41  توسط  حسن پور  |