شب شده و سکوت اتاقم با تنهایی من یکی شده برای منی که یه عمره تو سکوتم نباید تحمل این بی صدایی سخت باشه.اصلا اگه نباشه که من خفه میشم آخه هیچ گوشی برای شنیدن حرفای من نیست.خودم تو سکوت خودم واسه خودم حرف میزنم و خودم جواب خودمو میدم و خودم،خودمو دلداری میدم.دلگیرم از خیلیا از خیلی چیزا.بیشتر از همه ازخودم دلگیرم از سادگی خودم از این همه تحمل از این همه صبر خودم دلگیرم.ازاینکه با همه یه رنگم اما همه با من صد رنگن.حتی از این همه سکوت خودمم دلگیرم بعضی وقتا از این دنیا هم دلگیرم.خیلی وقتا دنیا واسم اینقد کوچیک میشه که اخساس تنگی میکنم احساس خورد شدن.خیلی وقتام کم میارم اما به روی خودم نمی یارم.اما این دفعه بروز دادم.کاری که نباید میکردم بعضی وقتا از زندگی هم دلگیرم.مگه زندگی من نیست پس چرابا من روراست نیست.حتی زندگی هم خودشو از من قایم میکنه.دلگیرم از همه چی،از همه کس.از تنهایی خودم،از این همه گریه خاموش،از چشمای همیشه طوفانی خودم،از این همه حرارت دستام،از شور تپیدن قلبم.نگران می شم.فقط به یکی میشه اطمینان کرد که با هش بتوانی حرف زد ان هم خدایا مهربان است که می تواند سنگ صبورت باشه ....

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران میخوانند عده ای می گویند،آه چه زیبا بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندنددلمان خوش است به لذت های کوتاه،به دروغ هایی که از راست بودن قشنگترند،به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شودبا شاخه گلی دل می بندیم،و با جمله ای دل می کنیم.وخدا راصدا می کنیم که ما را یاری دهد اه امر وز نمی دونم چمه ولی روحیه خسته ایی دارم وقتی که غروب می شود این خستگی روحیه من چند برابر می شود .نمی دانم به چی دل خوش کنم.به این روزگار عصب ناک دیوانه کند.خدا را شکر.

دل من همی داد گفتی گواهی که باشد مرا روزی از تو جدایی
دریغا دریغا که آگه نبودم که تو بی وفا در جفا تا کجایی
امروز هیچ حالم خوب نبود .خیلی گیج بودم نمی توانستم سر کار باشم مثله دیوانه ها تلو تلو می خوردم.حالم دگرگون بود خدایا مگر من چی گنا هی کردم که هنوز هنوز دارم چوبش را می خورم.خدایا تبه می کنم.امروز نباید چیزی را می دیدم که دیدم .دلم خیلی گرفته شد.مثله دیوانه ها گریه کردم .عکس نمی توانستم بگیرم.اشک روی چشمانم جمع شده بود.به نامردیه روزگار ناله می کردم.خیلی زیاد اخه خدا ناله من را چرا نمی گیری اخه چرا اخ چرا .وقتی که کسی را دوست داشته باشی.ولی نمی توانی به ان برسی.امروز من دوباره صحنه چند سال پیش برام تکرار شد همه چیز فرا موش کرده بودم.نمی دونم این بی همه چیز از کجا پیدا شد که یک دفع جلوی چشمم.می خواستند من عصبانی بشم.خدایا من نتوانستم کارم را درست انجام بدم نیمه کاری ول کردم امدم خونه.توی اتاقم تنهایی نشستم خیلی گریه کردم.دوستام زنگ می زنند کجایی چرا رفتی.گفتم دیگه حال کار کردن را نداشتنم امدم خونه تا استراحت کنم.اه اه دیگه نمی توانم بنویسم .

دلم گرفته خدایا تو دل گشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ما بین و دلگشایی کن
می خواستم آنچه باشم که خدا می خواست.اما تقدیر من چیز دیگری بود.همیشه حرف هایم بوی گلایه می دهد و نگاهم شور اشک هایم را می زند؛و من دلواپس خاطرات جا مانده ام!شاید می خواستم اما نشد و تلخی پاییز داغ مهر را در اولین روز دلگیرش به پیشانی زاد روز من نهادنوشته هایم طعم شعر می دهد و سینه ام سنگین از غم نسلی که سوخت.دلم گریان از عشق تو شد ولی روز گار خوب با من تا نکرد .باشد روز ی که باید جواب پس بدیم .

میری یه بغضی تو گلوته، به این میگن عاقبت اسیری
دل من سنگ صبورم شدی، یه روز خوش تو زندگی ندیدی
همه رسیدن به خواسته هاشون، تو هم به این نخ
دل من یه عمری تنها بودی، آخرشم تو تنهایی می میری
هرجا واسته هات رسیدی
زمونه خواست بمیره این دل من
دست غمو بگیره این دل من
دنیا به این بزرگیه ولی حیف
تو سینه ام اسیره این دل من
همه زندگی انتظار است٬سخت ترین لحظه های زندگی را سپری می کنیم.یک عمر منتظرم.روزی که این قلب بایستد انتظار همه تمام می شود و آرام می گیریم.ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم.نمی دانم در خط سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم کجای خط هستیم

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من