تبليغاتX
سرزمین باران
کاشکی الان فریاد می زدم چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 23:31

چي مي شد كه اگه الان فرياد مي زدم تا همه بدونن تو اين قلب من چي مي گذره.دلم از خودم،از اين اتاق،از اين فضا كه همش بوي غم ميده،ازهمه گرفته.شايد اشكهايي كه چشمامو خيس كردن همينو مي خوان بگن.مي دونين هيچ غصه اي به اندازه ي تنهايي نمي تونه آدمو آزار بده.تنهايي خيلي سخته.تو نمي توني حرفاي منو بفهمي.چون الان دور وبرت خيلي شلوغه.ولي مطمئن باش.يه روزي،يه جايي همه چيزبراي تو هم تموم مي شه.همون موقع كه كسي رو نداري به شونه هاش تكيه كني.همون موقع كه تو تاريكي گريه مي كني و كسي هم اشكاتو نمي بينه.آره اون وقته كه مي فهمي من دارم ازچي مي نويسم.دلم مي خواست خيلي ازحرفهايي را كه نمي دونم بگم،یااینجا بنويسم،ولي چه اشكالي داره ،بذار اينم اضافه بشه رو دلم.

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

ازهای و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
    از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
     امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
     شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
   پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
  گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
   فردا به چشم اما امشب دلم گرفته 
نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

اما من شنبه دوم آبان 1388 23:18

چقدر حرف دارم برای نگفتن ،چقدر خسته ام برای گفتن،چقدر آرزو،چقدر درد،چقدر غصه،چقدر عشق دارم برای تنهایی هایم،اینها همیشه مرا از تنهایی رهایی داده اند.نمی دانم چرا عشق ،چرا غصه ،چرا درد،چرا آرزویم همیشه یکی بوده،یعنی همیشه آرزویم،غصه ام،دردم،عشقم بوده.شاید مضحکترین جمله دنیارا گفته باشم (آری دردم،درد بی کسی است)و حالا وقتی گفتن هایم را می نویسم دیگر نوشتن هم تسکینم نمی دهد دیگر حرفهایم برایم تکراریست دیگر کلمات حرفها را درست ادا نمی کنند دیگر نمی دانم کدام واژه برای گفتن بهتر است ،اصلا بیان کدام کلمه راحت و با معنا تر است .این بار هم نمی دانم کلمات توانسته اند حرفم را بگویند یا نه ؟ ولی هرچه بود ما گفتیم .

 

اما من  

چه سخت است از تو سخن گفتن

همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر

برسینه تافته ی من می بارد باران.خدایا از ان بالایه نگاه کوچکی به من بکن  

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

مغرورانه جمعه یکم آبان 1388 23:20

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم  فقط احمقانه سکوت می کنیم .چه مغرورانه اشک ریختیم،چه مغرورانه سکوت کردیم،چه مغرورانه التماس کردیم، چه مغرورانه از هم گریختیم. غرور هدیه ی شیطان بود و عشق هدیه ی خداوند.هدیه ی شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه ی خداوند را پنهان کردیم .

اشک من بارون غربت؟ تو دلم غبار حسرت

با دل عاشق بد نکن ای آدم نامهربون ؟ سنگدل و بی وفا نشو ، یه دل داری اینم نشون

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

دستان سرد من دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 18:48

  بگو با من از عشق،از زندگی که دستان سردم با صدای تو جان می گیرد. بمان با من که تنها شراب نگاه تو لحظات ناب عشقم را جاودان می نماید. من خسته دل ره به کجا یابم که پایان راهم تویی. دل غمگینم جز تو قراری نیابد که پناهم تویی. بخوان با من سرود عشق را،بگو با من داغ شقایق را،بنشین در کنارم دمی،تا بیاسایم نفسی که تو برای من بسی،در این شبان سیاه بی کسی،زمزمه کن در گوش جانم قصه ی لاله های پرپر را. بگیر در کنارت دمی این لیلی خونین پیکر را که از پیمانه ی صبرم جرعه ای بیشتر نمانده،که بر شاخه ی امیدم دست غم برگهای خزان زده و بی جان را نشانده. بیا باز هم مثله همیشه دوست باشیم ...

...

با چشاي بي تفاوت روبروي من ميشيني

ميگي هرچي بود تموم شد نميخواي منو ببيني

روزاي خوبمون انگار همه از ياد تو رفته

روبروت گريه نکردن نميدوني که چه سخته

تو که جاي من نبودي وقتي خنده هاتو ديدم

وقتي آخرين کلامو از صداي تو شنيدم

نه تو اوني که ميگفتي من برات يه عشق تازم

فکرشم نکرده بودم اينجوري همه چیز تمام بشه

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

یادته.یادته .یادته جمعه بیست و چهارم مهر 1388 12:30

 یادته همیشه می گفتی هیچ وقت تنهات نمیذارم ؟ یادته می گفتی تا آخرش باهاتم؟یادته می گفتی با تو معنی عشقو فهمیدم؟اره؟پس کو؟چی شد؟ چی شد اون همه عشقت؟مگه نمیگفتی عاشقمی؟ مگه نمیگفتی دوسم داری؟به همین راحتی زدی زیر همه چی؟پس عشق من چی؟ قلب و احساس من چی میشه؟آخه جواب این دل تنها و عاشق و شکستمو چی بدم؟بگم تو راحت شکستیش بی وفا؟اینه رسمش؟ اره اینه؟اما نه هیچ وقت نمیتونم فراموشت کنم حتی اگه بمیرم..اخه بیشتر از اونی که فکرشو بکنی دوست داشتم . هنوزم دارم اخ تو با این دلم چه کردی.

 

 امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
                                               فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
                                             می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
                                             ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
                                        هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
                                                  یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
                                             بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است 
                                                حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
                                             زین داستان که با لب خاموش می کن

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

تو من را باور نداری سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 8:0

 سرم درد میکنه.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.خونه داره میلرزه.منم دارم میلرزم.نمیدونم از سرما دارم میلرزم یاازاضطراب.بلند میشم میرم کولرو خاموش میکنم.سرم سنگین شده.انگار همهء دنیا دور سرم میچرخه.تلفن زنگ  میزنه،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم.دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.نگرانه که من همهء روز رو باید تنها باشم.من نگرانم که نکنه کسی زودتر از همیشه خونه بیاد.دلم میخواد تنها باشم.از نگاهای کنجکاوشون خسته شدم.از این سؤال مسخره که چرا چیزی نمیخوری؟چرا حالت بده؟خسته شدم.دلم میخواد داد بزنم سرشون و بگم به شما چه؟چرا انقدر ازم سؤال میکنید؟نمیخوام بخورم،میخوام بمیرم.برای مرگمم باید از شما اجازه بگیرم؟دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.دلم میخواد بارون بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر باران تنگ شده.دلم میخواد راه برم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی بارون فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبهء درست کنم وسط یه جنگل بزرگ ِ پر تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و چهارنعل از زمین دور بشه و بره توی آسمون.من محکم بغلش کنم و اون همینطور بالا و بالاتر بره تا دیگه هیچ اثری از زمین دیده نشه.هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.ولی الان دیگه واقعاْ بریدم.از خودم بدم میاد.حقمه، هرچی که به سرم میاد تقصیر خودمه.چه بهتر که آدم احمقی مثل من بمیره.دنیا پر از آدمای احمقه.یکی کمتر بشه آب ازآب تکون نمیخوره.تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون.به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم،آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره.اینجا زندگی اونقدر مسخره نیست که کسی بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه.اینجا اگه بخوای از عشق حرف بزنی بهت میگن،برو بچه جون!گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره. پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصهء قدیمی ِ و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره هم چی میگن.من همهء این قصه ها رو باور دارم.من نمیخوام توی دنیایی زندگی کنم که نه پری دریایی داره،نه سفید برفی،نه سیندرلا،نه شاهزاده و نه عشق.من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین ازکنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم.دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده است،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم.دلم اگر چه پر غصه غم است  بايد يك جوري اين غم غصه را تمام كرد .ولي به به جايي رسيدم كه بهش مي گن اخر خط ديگر هيچ تمايلي نمي بينم براي زندگي كردن.شايد باورنمي كنيد جديدي ميگم اين روز ها اين قدر براي من سخت گذشته است كه نگو نپرس .دوستان من من را دعوت كردن كه وبت را درست كن نوشته هاي خودت را عوض كن بخدا مي خواستم اين كار را بكنم ولي نمي توانستم  چون كه همين وب است كه مي توانم بنويسم وارام بگيرم بخدا جدي ميگم من از همه دوستان كه به من لطف مي كند سر مي زنند تشكر مي كنم .اميدوارم كه هيچ كس به درد من مبتلا نشن...

عشق تو رو خواستم،رو چشام گذاشتن

اما باز توی دلت جایی نداشتم

میگفتی عشقت منم،تویی پاره ی تنم

فکرنکن یه روز ازت دل بکنم

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

-------------------------------- شنبه هجدهم مهر 1388 20:19

امروز هم روز سختی برایم بود .دوست داشتم  مثله همیشه بشینم باهش حرف بزنم تا یک خورده این دلم ارام بگیره.خدا یا نمی دونی چه عذابی دارم می کشم دوست دارم یک روزی به حرفم برسه که چی می گفتم  چقدر دوستش داشتم و خواهم داشت اگر دوستان بگذارند .خدایا خودت می دانی دلم هر روز پر خونه چشمام پر اشکه .خدایا خودت که ان بالا بودی دیدی امروز فشار بدنم چطوری پایین امده بود دیدی حال راه رفتن نداشتم .دیدی چشمام چطوری پر اشک شده بود دیگه نتوانستم خودم رانگاه دارم اشکام مثله بارون می امد .

 كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت.کاش می شد یک روز من هم برای دلم می نوشتم . یکی از سکوت صدایم کرد وبا صدایش سکوتم را شکست .این صدای تنهایی بود که غم را برایم هدیه اورده بود او چه میدانست که غم من تنهایی ست نه غم تنهایی ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت در سکوت تنهایی می ماندم  ای سکوت صدایم کن که.تنهایی تو از اوست صدای دلم اگاهی از غم توست سکوتم از تنهایی رفیقم است که ....

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

پروردگارا دست نیار به سوی تو دارز کردم تو را صدا می کنم خواب ارام ندارم پس چرا کمکم نمی کنی چرا صدام را نمی شنویی ای خدا دیگه کم اوردم .فقط تو می توانم صدا کنم جزه تو کسی نیست صدای من را بشنوه .از دیشب تا حا لا کارم شده فکر وگریه خدا جون تا کی می خواهی از من امتحان پس بگیری .روز های سختی را دارم پشت سر می گذارم روزهای کوتاه وشب های بلند .افسر دگی بیشتر همه به من فایق امده اند .چرا کارم درست نمی شه .

ببین تو این دنیای تو کسی با من نمی مونه

می خوام بگم خسته شدم از این همه غریبه ها

چرا نمی شه من بیام پیشه تو ای خدا خدا

 به من می گفت دوستم داره اما حالا می گه برو

 دیگه حالا تنها شدم دلم گرفته ای خدا

کاشکی می شد بهت بگم که من چقدر دوستش دارم

اما نمی دونم چرا اون دیگه دوستم نداره

می گه که من دوست دارم این کارا واسه خودته

نمی خوام این محبت که با یه دنیا غم باشه

دیشب تا صبح زار می زدم چرا که این طوری شده

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

/////////////////////// سه شنبه چهاردهم مهر 1388 16:40

 دلم بدجوری گرفته دوست دارم با صدای بلند بزنم زیر گریه و داد بزنم دوست دارم که هق هق کنم اخه خدا قربونت برم اخه این عدل این انصافه که میگی اگه خودکشی کنید من مجازاتتون میکنم اگه میخوای عدل و رعایت کنی میزاشتی اومدنمون و مردنمون با خودمون باشه خستم به خداوندیت قسم خستم دیشب میخواستم قرص بخورم و خودمو راحت کنم ولی بازم یه نیرویی نگهم داشت که نزاشت قرص بخرم تا خودم را راحت کنم .تا همه یک نفسه را حت از دستم بکشن .اه اه  کجایی ان روز های پر خنده من که درخت خشک را به خند ه می اوردم..

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام  تو را فرياد می زند.امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني,دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند,دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي,مملو از عطر اميد شبها كه بي حضور تو ,خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم  تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد مهربان ياور زندگي ام در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را  تقديم قلب درياييت مي كنم اما نه .می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.این حاصله یک نفسه که به مرگم پیوند می خورده.باور کن شاید یک روز یا یک شب دیدندن که.........من در این دنیا نیستم..

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |

############## دوشنبه سیزدهم مهر 1388 17:32

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد
  این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است
 دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد
 این دل از تنهایی خرد خرد شده است 
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد 
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است 
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد  
بی قرار باشد،چشم انتظار باشد.
این دل از انتظار خسته شده است
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست

این دل احساساتش همه سوخته شده است 
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست

این دل غرورش شکسته شده است
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد.
آری این دل اینک تنهای تنها شده است

 

من نویسنده یا نقاش نیستم تا چیزی بنویسم یاچیزی بکشم خدای من خودش می دونه که من به جزه تو دیگر کسی را نمی خواهم .به همین روز قسم من نمی خواهم دل کسی را بشکنم یا غصه دارش کنم نمی دانی من چقدر عصبی بودم دارم از وبم ازت محضرت می خواهم امید وارم که من را ببخشید .باور کن دیگه هیچ نای نوشتن را هم ندارم .غزیز دلم این را بدون که هیچ وقت این روزها دیگر بر نمی گرده پس سعی کن از این روزها درست استفاده کنیم .بعد یک روز پشمانی برای ما نباشه تا عشقی است باید استفاده کرد .وقتی که این عشقت بمیره دیگه به جزه پشیمانی سودی نداره .... 

نوشته شده توسط پور حسن  | لینک ثابت |